دایی مادر من چون زن خودش پسر ب دنیا نمیاورد رفت زن دیگ گرفت روش از یه روستا
اون خانمه هم دختر ب دنیا آورد
بعد سال بعدش خانم خودش پسر ب دنیا آورد
زن اول مجبور کرد زن دوم طلاق بگیره
بچه رو نبرد خانم گفت نمیخام
خانم اول بچه رو به خواهرش ک بچه دار نمیشد
الان اون بچه همه زندگی اون خواهرس
شده دندونپزشک
ولی دایی مامانم هربار میبینتش خون ب جیگر میشه ک چرا ب جا اون ب باجاناقش میگ بابا
ببخشید طولانی شد
استاتر دعا میکنم ب حاجت دلت برسی