چیکار کنم راهنماییم کنید
هرچی باشه مشاور نباشه
در طول روز انقدر کار رو سرم ریخته به خودم میام از خستگی ساعت ده شب از هوش میرم
نیم ساعتم تایمم آزاد میشه همش تو فکر افکار گذشته و غمگینمم
خداروشکر یه همکار دارم از بچگی باهم آشنا و دوست بودیم انقدر خل وچله و میگه ومیخنده من دلیل نیم ساعت خنده در روزم فقط وجود اونه
بعضی وقتا بهش حسودیم میشه ، زندگی ی اونو اگه باز کنی انقدر توش غم و غصه هست که نگم براتون که فکرش هم قلب منو به درد میاره