همسرم بع دوستش زنگ زده بود دفتر بیمه داره برا بیمه ماشین فامیلیش اقای معماری بود همسرم هول شد گفتش آقای بیماری دیگه بعد اون هنوز روش نشده به دوستش زنگ بزنه 😁
دوتا خواهرزاده هام کوچیک بودن همسرم دخترمون رو گذاشته بود رو پشتش و خودش شده بود اسب، خواهرزاده هام گفتن دایی ما رو سوار کن خواهرم گفت نه دیگه شما بزرگ شدین نامحرمه نمیشه خواهرزادم گفت نه مامان طوری نیست از پشت محرکه بعد دوتایی سوارش شدن
یه بار خونه داداشم بودیم برادر شوهرم با خانمش هم بود بعد داشتیم در مورد حلقه های ازدواج و تفاوت انگشت مرد و زن حرف میزدیم من گفتم آره مردا خیلی استخون بندی کلفتی دارن طلافروشی که ما رفتیم از منو هی تنگ می کرد از حسینو گشاد می کرد