سلام دوستان
نمیدونم از کجا بگم شروع کنم هرچندوقت ی بار این فکرا و حس ها میاد سراغم و البته بیشترش درسته
من ۹ساله ازدواج کردم نامزدیم کم بود شناخت درست و کافی پیدا نکردم تعریف از خود نباشه واقعیاتو میگم خیلی زیاد خواستگار داشتم و جذاب بودم همه زود عاشقم میشدن شوهرم همش میترسید ک نکنه ما برگردیم میگف میخوام خیالم راحت شه عقد کنیم الانم خیلیا بهم توجه میکنن و احساسشون رو میفهمم ولی هیچوقت ب هیچکس رو ندادم و نمیدم خیلی از خانمها وقتی میبینن میگن کاش زودتر دیده بودیمت و….
چیزی ک خیلی اذیتم میکنه رفتارای خانواده همسرمه ببینید ما خیلی از فرهنگ باهم متفاوتیم اونا ب معنای واقعی دهاتین یعنی تمام افکار و رفتارهاشون تو این دوره زمونه خریدار نداره از سواد گرفته تا همه چی با ما فرق دارن …و اما من الان خیلی وقته از زندگیم سرد شدم چون جدا ازینکه اختلاف فرهنگی داریم مادرشوهرم آدم خودخواه تحمیل کن سرد بی معرفت پرتوقع کینه ای اعتماد ب سقفشم که نگم براتون یعنی هرموقع ب همه رفتارهاش فکر میکنم میگم من کجا و اینا کجا چرا خودمو با اینا تو ی ترازو گذاشتم یعنی ی دونه مامان من سوادش از کل فامیلاشون بیشتره اگه ۲۰نفر از فامیلاشونو جمع کنید ی دونه مامان من نمیشن دیگه چ برسه ب چیزای دیگه و خودمو انقد پایین اوردم اختلاف فرهنگی کم بود اینا هم اضافه شد
الان دوس دارم جدا شم شرایطشم دارم از زندگیم سرد سردم من جام اینجا نبوده و نیس هرچقد محبت کردم نفهمیدن من چرا باید از کسی ک انقد از خودم پایینتره ضربه بخورم و بخاطر مادر بودنش تو همه چی کوتاه بیام و اونا نفهمن این قضیه رو