میدونستم مامانم تمام این سالها رو به خاطر من داره تحمل میکنه
دیروز که عمل داشتم قبل اینکه برم بیمارستان بابام کتکم زد موقعی ک لباسامو پوشیدم مامانم کلی گریه کرد گفت چرا بابات قبل اومدن زدت
وقتی از اتاق برگشتم یکم گیج بودم پاهامو بوس کرد و میگفت دردت بجونم نترسیا من هستم 🫠
درسته بعضی وقتا بحث داریم با هم
ولی تنها رفیق من توی این زندگی مامانمه
تنها کسی که میدونه چقدر دارم سختی میکشم خودشه
و وقتی گوشیمو روشن کردم صبح اینو دیدم برام فرستاده🥺
میشه دعا کنید مشکلش چیز خاصی نباشه؟مدتیه ی جوریه
