اومدم تو اتاق تاریک درازکشیدم مامانم صدام زدمحل ندادم دیدم دل مامانم شکسن
عذاب وجدان گرفتم
گفتم این سری بیان سراغم میرم ی چی میخورم بعدهمینجوری ک درازکشیده بودم توفکربودم
یهو چشمم خورد گوشه اتاق ک یکی داره تکون میخوره فکرکردم داداشمه تاخواستم دهن بازکنم بگم رسول
یهو ی سایه مشکی سرعتی افتاد روم
نتونستم نفس بکشم هرکاری میکردم بدنم تکون نخورد
بلاخره بعد ی ربع باگفتن اسم خدا اماما تونستم از دستش خلاص پیداکنم قشنگ داشتم میمردم
بعدمامانم رفت پیش ی دعانویس خیلی مشهور گفت بختک نبوده اینی ک اومده سراغم عزارعیل بوده