من المیرام ابان ۸۱ بدنیا اومدم
تو خانواده ای که به دنیا اومدم زیاد توجهی بهم نمیشد یه خواهر و برادر بزرگتر داشتم دیگه کسی اهمیتی بهم نمیداد
از وقتی که یادمه همه میگفتن المیرا که منم باید با سروش که پسرعمومه ازدواج کنه
سروش یه پسر بود با دوتا خواهر پسر لوس و خودخواه
بابام و عموم که باهم کار میکردن از خداشون بود که ما ازدواج کنیم مخصوصا بابام
سروشم بدش نمیومد تو هر جمعی که بودیم هی میومد خودشو بهم میچسبوند ولی من ازش بدم میومد از همون بچگی از ادمای خودخواه و پرو بدم میومد
۱۶ ۱۷ ساله بودم که مخالفتم رو بهشون گفتم
چون تا قبل اون فکر میکردم که الکیه و در حد حرفه اما دیدم که نه جدیه
دعوا شد بابام با من با مامانم ، که اره درست تربیتش نکردی و این چرت و پرتا
مامانمم با من که اره ابرمونو میبری و این حرفا
دو سه هفته گذشت که بابام دید من جدیم رو حرفم به عموم گفت و بعد از اون دیگه کسی دوباره کاری به کارم نداشت
یه شب خواهرم الهام اومد تو اتاقم با یه لحن طلبکارانه که ببین فکر نکن راحت شدی از این به بعد با هر پسری بخوای عروسی کنی حتی اگه پسر شاه هم باشه ما قبول نمیکنیم اگه بابا هم قبول کنه من نمیزارم