2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

6304 بازدید | 59 پست

بچه ها من خیلی خلاصه نوشتم 

و بیشتر خواستم از اول بدونید تا بگین الان در این موقعیتی که هستم چیکار باید بکنم

من از قبل تایپ کردم بودین بگین بزارم

هرکی هم فکز میکنه الکیه و دروغه لطفا بره بیرون چون دنبال راهنمایمم

کاربری دست دو نفره یکی ایران ، یکی خارج(المیرا)

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

بوگو 

ولی اگه یه روزم من بخشیدمت،تو خودتو به خاطر شبایی که من با گریه خوابیدم،به خاطر همه دردهام،حال بدم،تنهایی هام،آوارگی هام،سرزنش های بقیه،آرامبخش های پی درپی،موهای سفیدم،قلب دردهام نبخش 🖤

من المیرام ابان ۸۱ بدنیا اومدم

تو خانواده ای که به دنیا اومدم زیاد توجهی بهم نمیشد یه خواهر و برادر بزرگتر داشتم دیگه کسی اهمیتی بهم نمیداد 

از وقتی که یادمه همه میگفتن المیرا که منم باید با سروش که پسرعمومه ازدواج کنه

سروش یه پسر بود با دوتا خواهر پسر لوس و خودخواه 

بابام و عموم که باهم کار میکردن از خداشون بود که ما ازدواج کنیم مخصوصا بابام 

سروشم بدش نمیومد تو هر جمعی که بودیم هی میومد خودشو بهم میچسبوند ولی من ازش بدم میومد از همون بچگی از ادمای خودخواه و پرو بدم میومد

۱۶ ۱۷ ساله بودم که مخالفتم رو بهشون گفتم 

چون تا قبل اون فکر میکردم که الکیه و در حد حرفه اما دیدم که نه جدیه

دعوا شد بابام با من با مامانم ، که اره درست تربیتش نکردی و این چرت و پرتا

مامانمم با من که اره ابرمونو میبری و این حرفا

دو سه هفته گذشت که بابام دید من جدیم رو حرفم به عموم گفت و بعد از اون دیگه کسی دوباره کاری به کارم نداشت 

یه شب خواهرم الهام اومد تو اتاقم با یه لحن طلبکارانه که ببین فکر نکن راحت شدی از این به بعد با هر پسری بخوای عروسی کنی حتی اگه پسر شاه هم باشه ما قبول نمیکنیم اگه بابا هم قبول کنه من نمیزارم 

کاربری دست دو نفره یکی ایران ، یکی خارج(المیرا)

کاربر قبلیت تعلیق شد؟☹

تعلیق مشکی 

ولی اگه یه روزم من بخشیدمت،تو خودتو به خاطر شبایی که من با گریه خوابیدم،به خاطر همه دردهام،حال بدم،تنهایی هام،آوارگی هام،سرزنش های بقیه،آرامبخش های پی درپی،موهای سفیدم،قلب دردهام نبخش 🖤

مونا بچه که بود باباش فوت کرده بود و با مامانش که پرستار بود زندگی میکرد دختر خوبی بود اهل حاشیه نبود 

تو اون تایمی که کلاس خصوصی داشت باید میرفت یه جایی که از قبل با این معلمه اوکی کرده بودن منم برای اینکه بد بود تنها خونه اینا بمونم میرفتم و یه گوشه میشستم

خلاصه بگم کم کم از علی خوشم میومد

نزدیک شیش ماه بود گذشته بود منم دوس داشتم تو کلاساشون باشم تا اینکه خلاصه باهم اوکی شدیم 

یک سالی ذوس بودیم که تو این یه سال بهترین سال عمرم بود من حتی معلم زبان هم شده بودم و علاوه بر درسم کارم میکردم ولی قصد داشتم برم یه ارایشگاه خوب کار کنم

خلاصه خانوادهذها در جریان گذاشته شدن

یه شب بابام اومد بهم گفت ببین تو میتونی با هرکی که میخوای ازدواج کنی و مانعی نیس ولی فکر نکن من پشتت هستم از زمانی که گفتی با سروش ازدواج نمیکنی عملا دختر من نیستی

من که برام مهم نبود حرفاش و گذشت و ازدواج کردیم

درست شیش ماه بعدش خانوادم باهام قطع ارتباط کردن و هیچوقت یادم نمیره که بابام گفت ببین از من انتظار نداشت باش بین کاری که اینهمه زحمتشو کشیدم با تو ، تورو انتخاب کنم و بخاطر حرف عموم عملا منو رهارکردن همشون 

کاربری دست دو نفره یکی ایران ، یکی خارج(المیرا)

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز