همش میگفت دوست دارم ولی من چیزی ازش ندیدم یک هفته بود فقط کارش شده بود صبح پیام سلام صبح بخیر بفرسته هیچ حرف جدی نمیزدیم و از زمانی که آشنایی رو شروع کردیم انگار اصلا اشتیاق و هیجانش تموم شد
بعد قرار اول انگار که مطمئن شده باشه از جانب من یکبار هم پیشنهاد دیدن و بیرون رفتن نداد
خودمم که پیشنهاد دادم گفت باید جای همکارم وایسم نمیتونم بیام
همه اینها و بهش گفتم بهم گفت تو اصلا درک نمیکنی منو
منم گفتم میتونستی یه پیام کوچیک بدی که عزیزم ببخشید این چندوقت خیلی سرم شلوغ بوده منم درک میکردم ولی تو هیچ اشتیاقی نشون نمیدی از خودت
تهش انگار بهش برخورده باشه