2777
2789
عنوان

مژه کار وراج

601 بازدید | 38 پست

مژه کارم خیییلی حرف میزنه ، اگه یکی زیاد حرف بزنه من حس میکنم سرمو زیر آب کردن و دارن تو مغزم حرف میزنن واقعا از ماتریکس خارج میشم. 

اینم چون سرش پایینه و نزدیکه واااای لعنتی کارش عالیییه ولی چونش هم چربکاری کرده انگار خسته نمیشه. 

وسط کار یکی دوبار میرم سرویس جالبه برمیگردم دراز میکشم میگه اها از کجا مونده بودم. 

چجوری بگم حرف نزن؟ من ادم عصبیم گاهی انگار شیشه به استخونام میکشن دستامو چنج میکنم باز میکنم. انگار به قلبم ناخن میکشن. 

من حتی تو خونه هم کم صحبت میکنم کلا همیشه کم حرفم. از شنیدن صدا متنفررم. سایتو بخاطر اینکه حرفا صدا ندارن دوست دارم

خودت رو بزن به خواب یکی دو دفعه دیگه صحبت نمی کنه. بگو چقدر امروز خستم و ... 

وقتی که به دنبال آب راه می روی، وقتی که دنبال رویاها می روی، به ابر و باد به عنوان یک دوست فکر کن و قلبت را آرام کن... وقتی با دو پای خود می توانی راه بروی جایی نیست که نتوانی به آن برسی...

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عه منم اینطوریم ولی نه به این شدت ،یکی که زیاد حرف میزنه دلم میخواد بگم تورو قرآن ساکت شو سرم رفت خودمم بیشتر ۱۰ دقیقه نمیتونم صحبت کنم

همیشه آخرش قشنگه ..پس اگر قشنگ نبود بدون آخرش نیست !!

صاف حرفتو بزن

بگو عزیزم من اذیت میشم اگه میشه یکم توی سکوت باشیم

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
اینو گفتم. فک کرده من نمیخام حرف بزنم و ترجیح میدم گوش بدم باز حرف زده خودش

بگو سرم درد میکنه لطف میکنی یکم سکوت کنی

روزی سگی داشت در چمن علف می‌خورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف می‌خوری؟! سگی که علف می‌خورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف می‌خوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف می‌خوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش...     #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792