2777
2789

سلام دوستان

من هشت سال و نیمه ازدواج کردم و ملاک ازدواجم با جنم و کاری بودن،رفتار طرف مقابلم و پاکیش بود و اینکه من اولویت زندگیش باشم و عاشقم باشه و ب کسی اجازه دخالت تو زندگیمونو نده و شوهرم گف همشو داره ..باجنم و پاک و عاشق بود بقیشو باید تو زندگی بهم ثابت میکرد..چون نیدونستم با جنم و کاریه برام مهم نبود ک هیچی نداره چون میدونستم ب پول و سرمایه میرسه

شوهرم از صفر بدون کمک کسی شروع کرد ولی درآمدش از همون اول خوب بود

عشقمون یکطرفه بود و از طرف اون بود چهار پنج سال پیگیر بود تا جواب مثبت دادم چون گفتم دوستم داره و رابطه هایی ک مرد عشقش بیشتره با دوام تره و همیشه میگف عاشقتم و درامدمم ‌ک خوبه نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

من دوسش داشتم ب خاطر عشقش بهم و اینکه خیلی مودب بود و احترام نگه میداشت برعکس بقیه مردای دور و ورم مث دامادامون یا داداشام ک خوش اخلاق نبودن ..کلا شخصیتشو دوس داشتم

ولی از همون اول خسیس بازی درآورد ولی تو خورد و خوراک خسیس نبود اصلا چون خوش خوراک بود و شکم رو درک میکرد انگار...کاش روح و روان و غرور منم درک میکرد.....دوران نامزدی گفتم شاید برا خرج و مخارج عروسی استرس داره و داره جمع میکنه ک کم نیاریم دوران عقد هم کمترین مقدار طلا رو خرید برام و گف بعد عروسی برات جبران میکنم الان دستم تنگه میخوام یه عروسی خوب بگیرم و اینا

خلاصه بعد عروسی بازم همون بود..همش میگف چک دارم..ن تفریحی ..ن لباسی..ن طلایی..با اینکه درآمدش خوب بود ولی مدام میگف چک دارم...و مدام تنوع جنسای مغازشو بالا میبرد و مقدار خرید جنساشو بالا میبرد ..کلا انگار تو برنامه هاش نبود ک منم هستم تو اون زندگی و باید یه هزینه برا نیازهای منم کنار بذاره...حتی ضد آفتابم با اخم و تخم میگرفت

کلا بعد ازدواج شوکه شده بودم از کاراش..ولی رفتارش همچنان خوب بود..از این لحاظ خوب تربیت شده بود ولی خساستش جوری اذیتم کرد ک شدیدا افسرده شده بودم و تا مرحله خودکشی هم رسیده بودم ولی منصرف شدم..من یه دختر شاد و زیبا بودم و خیلی ب ظاهرم میرسیدم با اینکه وضع مالی خوبی نداشتیم ولی مادرم تمام تلاششو میکرد حد اقل ظاهرمون حفظ بشه و آبرومندانه باشه..خواهرامم برام خرید میکردن همیشه آخه ته تغاری بودم و خیلی دوسم داشتن..

خیلی بهش میگفتم ک برام فلان چیزو بخر هی امروز فردا میکرد تا یادم بره یا میگف چک دارم..جوری شد ک دیگه خودمم بهش نمیگفتم چیزی میخوام ..خسته شده بودم..
دیگه بیرون نمیرفتم .. حتی خونه کسی هم نمیرفتم ..ب خودم و خونه نمیرسیدم ..غذا نمیخوردم و اغلب اوقات غذا درست نمیکردم.. روز ب روز لاغرتر میشدم.. شوهرمم اصلا انگار نمیدید..حتی بهم نمیگف خونه رو تمیز کن..فقط از بیرون با کلی اخم و تخم غذا میاورد و از لحاظ جنسی خودشو ارضاء میکرد ..منم هیچ وقت پسش نزده بودم و با هیچ میلی رابطه برقرار میکردم

همش با خودم میگفتم مگه میشه عاشقم باشه ولی حالمو ببینه و ککش نگزه..نخواد خوشحالم کنه..درکم نکنه؟همش میگفتم من حتی فرصت عاشق شدنم ب خودم ندادم بدون هیچ عشقی خودمو قربانی آدم دیگه ای کردم و الان هیچ عشقی ازش نمیبینم و مدام بیشتر خودمو سرزنش میکردم و حالم بدتر میشد ..نمیدونم چطور اون مدت دووم آوردم..
خانوادش همیشه طعنه میزدن ک شوهرم از بیرون غذا میاره و با کسی رفت و آمد نداریم ولی وضع روحیم و ظاهرمو نمیدیدن ک پسرشون برا زندگیش هیچ خرجی نمیکنه ب جز همین خورد و خوراک همونم دوس داشتن انجام نده..انگار فقط یکیو برا پسرشون گرفته بودن ک زنش باشه و نوکریشو کنه

از اون ب بعد شروع کردن ب اینکه باید باردار شی و‌من شرایطم جوری نبود ک بخوام بچه دار شم حتی ماه عسلم نرفته بودیم ..یه سال از عروسیمون میگذشت و من بدترین سال زندگیمو گذرونده بودم..اتقد بهم فشار آوردن ک برا بارداری اقدام کردم و سه ماه بعد باردار شدم 
بارداریم تا ماه نهم همش حالت تهوع داشتم و ب معنای واقعی ب مرز نابودی کشیده شده بودم..خدا برا هیشکی روزای منو نیاره

طبیعی زایمان کردم و دخترم صحیح و سالم دنیا اومد و شوهرم دریغ از حتی یک گل ...برام هیچی نیاورد..هفت روز بچم ب خاطر زردی بستری بود و مادرم بالا سرش بود و من تو خونه بودم و هر روز از درد و دلتنگی برا دخترم گریه میکردم..
دخترم ک اومد حالم بهتر شد..روحیم خیلی بهتر شده بود انگار دیگه برا زندگی انگیزه داشتم..مدام باهاش حرف میزدم .. شوهرم حتی برا دخترمم لباس نمیخرید .. مادرمم هیچی نمیگف..خواهرم لباسای بچگی بچه هاشو میاورد ک تنش کنم شوهرمم انگار اصلا غرور نداشت و از خداش بود..

دخترم هرچی بزرگتر شد حال روحیم بهتر میشد علاقمم ب شوهرم بیشتر شد سعی میکردم خصوصیات خوبشو برا خودم پررنگ کنم...مدام ازش پیش همه تعریف میکردم ک مرد خوبیه باجنمه پاکه خوش اخلاقه ک ظاهرمو کمبود های زندگیمو کمتر بهش توجه کنن و بهم نگن چرا خونه زندگیت و سر و وضعت اینه... ولی شوهرم با اینکه کارشو توسعه داد مغازه بزرگتری گرفت و درآمدشم بیشتر شد هنوز همونجوری بود تو خرج کردن ولی من تقریبا تا دو سه سال  بعد زایمانم ده بار هم بیرون نرفتم شاید میرفتم خونه خواهرام و خواهرشوهرام و مامانم و دیگر هیچ و بچمو بزرگ میکردم و تنها دلخوشیم این بود شوهرم عاشقمه بهم خیانت نمیکنه و دوستمون داره و میگفتم خسیسه و نمیشه کاریش کنم میسازم بخاطر زندگیم ..

میگفتم خب اونم با من میسازه با اینکه همیشه بی حال و افسرده م میسازه..با خونه م ک تمیز نیست میسازه..با اینکه کسیو خونمون دعوت نمیکنیم میسازه ولی هیچ وقت با خودم فکر نکردم دلیل تمام اینا خودشه ..خودش باعث این حالم شد..خودش باعث شد من میل ب زندگیم بیاد پایین جوری ک حتی آبم نمیخوردم و گشنم نمیشد ولی جون کلر کردن نداشتم بچمو ک بهش میرسیدم انرژی دیگه ای برام نمیموند...ولی بازم راضی بودم ک شوهرم آدم خوبیه 

تا اینکه چند سال بعد ازدواجمون بود رفتیم تفریح روستای پدریش..اونجا خواهرش یه خانمو نشونم داد گف شوهرت قبلا عاشق این زن بود ..زنه هم دوتا بچه داشت..و اصلا چهره زیبایی نداشت..خواهرشوهرم گف قبلا انقد خوشگل بود ک حد نداشت و من انگار بهم برق وصل کرده بودن از درون میلرزیدم احساس کردم الانه ک غش کنم..دنیا برام تیره و تار شده بود..با خودم گفتم حتما عشقشم الکی بود و هنوز دلش پیش عشق سابقشه ‌ک درد و رنج منو ندید و من این چند سال ب خاطر هیچ داشتم زجر میکشیدم..

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز