الان یادش افتادم
روز جمعه ناهار خونه مامانم بودیم حالم خیلی بد بود بغض داشت خفه ام میکرد
وقتی با همسرم اومدیم تو ماشین من دیگه نتوستم بغضم رو نگه دارم نمیخواستمم همسرم متوجه گریه ام بشه صورتم رو سمت پنجره کردم مثلا دارم بیرون رو نگاه میکنم و همینطور اشک میریختم
ولی همسرم فهمیده بود گاهی زیر چشمی نگاش میکردم میدیدم دستاش رو میاره بالا به صورتش میزنه متوجه شدم فهمیده من دارم گریه میکنم اونم گریه اش گرفته
تو دلم گفتم آخه مرد به جای اینکه منو آروم کنی ازم بپرسی چیه چرا گریه میکنی خودتم داری گریه میکنی؟
خواستم یه جوری سر صحبت را باهاش باز کنم تا باهام حرف بزنه شاید یکم آروم بشم
بهش گفتم محمد به نظرت آدم ها با چه امیدی زندگی میکنند؟ اونم گفت با امید صادقی رفیقش رو میگفت😅
هردوتامون خندیدیم😂