چند روز پیش بحثمون شده بود سه روز بود باهم حرف نمیزدیم هیچوقت انقد طول نمیکشید همیشه میومد زود اشتی میکردیم
امشب شام دعوت بودیم جایی؛قبلش بهش پیام داده بودم ک زود بیاد خونه…وقتی اومد خونه گرفت خوابید هرچی گفتم پاشو بریم هرچی حرف زدم دیدم اهمیت نمیده حرصم گرفت انقد عصبانی بودم سوییچو برداشتم زدم بیرون رفتم دو کوچه بالاتر وایسادم
باز دیدم هیچ خبری ازش نیس بعد یه ساعتو نیم برگشتم دیدم خونه خیلی بهم ریختس خودشم نیست
یکم بعد دیدم مادرشوهرم اومد گف داشت خودشو خفه میکرد مارسیدیم کبود بود نفس اینا بهش دادیم الان خونه ماست
رفتم دیدم هذیون میگه هی میخنده گریه میکنه حالش افتضاااااحه نمیتونست حرف بزنه همش میگف کاغذ بده…رو کاغذ مینوشت من دوست دارم ولی تو منو نمیخوای…منو نمیفهمی…خسته شدم…کاش دیرتر اومده بودن مرده بودم
الانم پدرشوهرم باز برد دکتر ببینه چرا نمیتونه حرف بزنه…هیچوقت حالم انقد بد نبود انقد از خودم بدم نیومده بود😭😭😭