من بیش از حد عاشق پسر عموم بودم
و بهش گفتم که دوسش دارم
اونم منو رد کرد
دیگه گذشت من ازدواج کردم
در شرف طلاق بودم و آخراش بود اومد بهم گفت منو میخاد و پشیمونه
اینبار من رد کردم
کاملا یهویی طلاق صورت نگرفت و به شوهرم برگشتم
اونم بعداز چند سال تشکیل خانواده داد
سالی چند بار همو میبینیم اونم توی مراسما و جمع های خانوادگی
هر وقت منو میبینه نگاهش پر غمه
اولاش که زن گرفت خیلی شادو شنگول بود
ولی به مرور با حالت ناراحتی منو نگاه میکنه
منم هروقت میبینمش تا روزها ذهنم درگیرش میشه و ناخودآگاه ذهنم پر میکشه سمتش
جالب اینه دقیقا منو زن اون تو یه روز زایمان کردیم
چند شب پیش دیدمش با بغض منو نگاه کرد
ازون شب تو هر شرایطی یهو ذهنم میره سمتش