والا اوایل میگفت قصد ازدواج دارم من میگفتم نه چون شرایط نبود یه دو سالی با هم بودیم و خب بعد که شرایط شد و دیدم ب ازدواج ختم نمیشه خسته شدم کات کردم یه مدت طولانی دو سه سال رابطه ای نداشتیم چند بار زنگ زد و ... که خب من نرفتم ببینمش
بعد اون یه بار زنگ زد گفت بیا ببینمت خیلی اسرار کرد گفت کسی جز من قدرتو نمیدونه و من به غکرتم و ... رفتیم چند بار بیرون بعد چند ماه دوباره دوست شدیم دوباره شد یه سال دیدم خب که چی
گفتم ببین من دوست دارم ولی قصد ازدواج دارم سنم داره میره بالا اگر قصد داری بسم الله اگر نداری مهم نیست باهاتم میمونم ولی اگر خاستگار بیاد یا کسی بیاد که شرایطش خوب باشه قطعا قبول میکنم بعدا نگی نگفتی و نامردی و خیانت کردی و ... من رک دارم میگم اونم گفت باشه
رفت هفته بعد اومد گفت بریم با مامانم اشنات کنم ببینتت گفتم چرا گفت بیایم خاستگاری دیگه تا اشنایی و عقد کلا دو ماه اینطورا زمان برد