یکی تو فامیلمون هست، من موقعی که ازدواج کردم همش مسخره ام میکرد که منو میکشتن هم با آدمی شکل شوهر تو ازدواج نمیکردم. کار درست ندارع درامدشم کمه. همه چیمو مسخره میکرد. سر عروسیم میز به میز گشته بود گفته بود ببینید چقدر زشت شده چقدر هیچیش به هیچیش نمیاد
منم اهمیت نمیدادم. میگفتم از حسادته.چندبار تو جمع بد تحقیرم کرد. فقط میگفتم خدایا خودت تو موقعیت من قرارش بده که قربونش برم یه شوهر براش رسوند همه چی تموم
زد و من سه سال بچه دار نشدم. همش نشست گفت فلانی با تو همزمان ازدواج کرده بچه اش یه سالشه. فلانی مشکل داشت بچه دار شد تو میگی مشکل نداریم بچه دار نمیشی. به همه گفته بود الکی میگه خودش بچه نمیخواد. دوستم مطب دکتر زنان دیده بودش.... خلاصه خون به جیگرم کرد
گفتم خدایا بهش بچه بده ولی یکی دو سال مثل من بزارش تو حسرت تا عبرت بشه قضاوت نکنه
که باز قربونش برم امروز خبر حاملگی دوقلوشو بهم دادن.
نمیدونم چه حکمتیه. خدا برای همه مهربونه ولی برای هرکی دل منو میکشنه مهربون تر