بابام بالای هشتاد سالشه
از طرفی بیماریهای سختی هم داره
امروز گریه کرد و گفت روزی صدبار از خدا طلب مرگ میکنم
پسرام بهم نمیرسن
گریه کرد
دوران مجردیم که بماند ؛ ولی از وقتی ازدواج کردم خیلی پیش شوهرم خوار و خفیفم کردن ؛ جهاز نداد ، حامله بودم با لگد افتاد بجونم گفت از من انتظار سیسمونی نداشته باش؛ گفت صدای بچه از خونه ی من نیاد! زایمان کردم حتی نیومد دیدنم، همیشه با رفتاراش جلوی شوهرم باعث سرافکندگیه من و زبون درازیه اون شدن