من ۱۰ سالی هست ازدواج کردم و ی خواهر کوچیکتر از خودم دارم
خواهرم به تازگی راه دور ازدواج کرده و شرایط کاری پدرم جوری نیست ک شبا بیاد خونه ... نصفه شبا میاد و مامانم زیاد سن و سالی نداره حدودا پنجاه سالشه دائما تو خونه تنهاست حالا با این که سرکارم میره ولی ظهر به بعد خونه هست و شبا مسجد میره ولی طاقت تنهایی نداره
و دائم از من که راهم نزدیک چندتا کوچه فاصلمون هست انتظار داره که برم پیشش ..
خواهرمم سرکار میره اما روزهای تعطیل خونه هست اما کلا هفته ای دوبار اونم محدود و چند ساعت میاد همه میگن فرصت بده اولشه تازه ازدواج کرده ولی اونم بهونه های خودش داره این که سرکار میره فقط آخر هفته ها فرصت دارن با شوهرش باشن به کاراشون برسن خرید برن و .... و بهونه های این شکلی ... و خیلی کم میاپ
منم با این ک بچه کوچیک دارم ولی دائم باید برم خونه ی مامانم اگر هم نرم هم ذهنم درگیرشه الان تنهاست الان داره چیکار می کنه تنهایی
چون با این ک زن قوی و مستقلی بود ولی تنهایی بهش فشار آورده هی میگه در و دیوارا هم ترسناک میشن برام از این صحبتا ..
من هم از بچگیم خاطرات زیاد خوبی ندارم باهاش از بس سرش شلوغ بود فرصتی زیاد برای من نمی ذاشت زیاد و همیشه عصبی بود ....واسه بعضی چیزا ازش کینه تو دلم یا تو بارداری اینا زیاد هوام نداشت وقتی دورش شلوغ بود حالا کتنها شده همش ب من میگه بیا پیشم واقعا موندم چیکار کنم .. هم کینه دارم ازش هم شدیدا دلم می سوزه براش از زندگی خودم دارم غافل میشم
اگه کسی می تونه منو راهنمایی کنه چیکار کنم