من همونیم که همه آرزوهاش تموم شد
همه آرزوهایی که برای همه شده خاطره برای من تبدیل به بدترین اتفاقات شد
دخترایی که با عشقشون ازدواج کردن یا اگه با عشقم نبوده یه عروسی داشتن یا حداقل روژای اول ازدواجشون مسافرت رفتن و عشق و حال دو تایی
اینا برا من علاوه بر این که نشد تازه تبدیل به عزا شد
حق من این نبود از زندگی از همون اول ازدواج زجر کشیدن و حسرت خوردن یه عمر حق من نبود دلم نمیخاد به بقیه حسادت کنم حس کمبود میبینم چرا من چی کم داشتم
اقبال من چرا این بود چرا خوشی قسمت من نبود
بنظرت میشه یه روز بیاد که من هم خوش باشم ؟ بنظرت روز مرگم ؟