دیشب شوهرم گفت مامانم اصلا اهل سوال پرسیدن نیست
اصلا نمیگه خانومت کجاست یا کجا بودین و ....
بهش گفتم عزیزم از من میپرسه
کجا بودی؟ تا ساعت چند سر کار بودی؟ هر سری که میرم خونشون میپرسه
بعد دو تا از رفتارهایی که تو این مدت انجام داده بود هم گفتم
بعد از چند دقیقه گفت عزیزم زندگی همینه، قرار نیست ما به دل بگیریم، مادره و یه موقع یه چیزی میگه
منم از برادرت چند جا ناراحت شدم
پس منم باهاش سر سنگین باشم یا بیام به تو بگم و....
حالا شوهر من همیشه هر چیزی پیش بیاد میاد میگه
با برادر بزرگه من جز سلام و خدا حافظ کلامی حرف نمیزنن
برادرم تصادف کرد اصلا بهش زنگ نزد حالشو بپرسه
نمیدونم کی و کجا چی شنیده یا داره الکی میگه که بگه آره منم ناراحتم
شوهر من عادت داره بهش بگی بچه کوچکتون ، میگه بچه کوچکه خودتون
همیشه هر چی بگی حرف رو برمی گر دو نه سمت خودم