من هر با انگشت نشونشون میدادم مامان و بابام میگفتن هیچی اونجا نیست حتی یکی دوتا از آدمایی که اونجا بودن متوجه من شدن منو نگاه کردن که دارم با انگشت نشونشون میدم...
رفتیم شهید رو زیارت کردیمو اون ادما هنوزم اونجا بودن و خرفی هم نمیزدن اصلا هیچ صدایی نمیدادن ولی حس میکردم زیر چشمی نگاهم میکردن
بعد بازم گفتم به مامانم که اون ادمایی که اونجا بودن رو میگفتم ولی بازم مامان و بابام گفتن هیچکسی اونجا نبوده
بعد ماماندو بابام گفتن زشته همش بی جنبه بازی درمیاری دم غروب میخوای مارو تو قبرستون بترسونی مگه بچه ای😭😭😭😭😭