وقتی منو خاستگاری کردن من کلی مخالفت کردم و واقعیتش اصلا ادم ازدواجی نیستم و سنمم کمه ۲۱سالمه با این حال با کلی گریه و وضعیت خراب روحیم بازم پدر و مادرم مجبورم کردن به ازدواج،یادمه انقدر یه شب گریه کردم که از حال رفتم قبلش به مامانم گفتم من این فردا بهم نزدیک بشه حس میکنم داره بهم تجاوز میکنه،چطور دلت میاد منو بزاری تو این شرایط و راحت سرتو بزاری رو بالشت بخوابی بعدها..پدرمم که کلا میگفت تو خرابی وگرنه ادم سالم مقاومت نمیکنه در برابر ازدواج استقبالم میکنه!
فکر کنید من طرفو تا حالا ندیده بودم در این حد سنتی
خلاصه که من وقتی میخواستم خودکشی کنم ترسیدم و انجامش ندادم و نهایتا ازدواج کردم🙄
همسرمم مثل فرشته ها باهام رفتار میکنه راستش
ولی این فشاری که از اون همه خاطره ی بد و اجبار تو سرمه باعث میشه نتونم دوسش داشته باشم
و اینکه یه سری باگای اخلاقی داره که من تو تاپیکای قبلیم گفتم
از طرفی تمام ارزوهام سوختن انگار خودمم انگار مردم بعد عقدم اون اینده ای که برای خودم میدیدم نیست و نابود شده تو سرم و حس میکنم دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم
یکم باهام حرف میزنید لطفا