2789
عنوان

درد و دلی

47 بازدید | 1 پست

سلام. فقط برای خالی شدن اینجا مینویسم چون دق میکنم اگه چیزی که تو ذهنمه خالی نکنم.

دیروز با مامانم دعوا کردم. نمیدونم چرا بحث رو سمت بابام کشوند.

بابای من پول نداشت و اوایل زندگیشون مشکلات داشتن همه ی زن و شوهرا مشکل دارن ولی زورشو زد، تلاششو کرد. ولی کشی رو نداشت حمایتش کنه. با چهار تا بچه کوچیک چیکار میکرد خودش کلی سختی کشیده بود. خودش تنها بود.

تنهایی هم پرکشید رفت. تا آخرش غصه ی تنهایی بچه هاشو کشید.

ولی با اینکه ی شهر دوری بود، ولی هیچوقت حس تنهایی نکردم و برعکس بعد رفتنش کلی حس بدبختی، اضطراب، افسردگی، تنهایی پیدا کردم.

وقتی با گوشی کار میکنم یادم میافته با نداشتنش رفت گوشی برام خرید که باهام تماس بگیره، هر روز و هرشب تناس میگرفت.که خط گوشیمو شارژ میکنم، یادم‌میافته شارژ برام میفرستاد.

همین محبت کوچولوش الان حسرت زندگیم شده.


بعد مامانم میگه چرا از بابات نمیخوای؟ بابات از بابای من سرتره؟ میگفت فحشش بدم‌خوبه؟

میدونم تو دعوا حلوا خیرات نمیکنن، منم همچین بی گناه نیستم ولی چرا؟

تو زندگیم مگه جز بابام کیو داشتم  و دارم که الان اینجوری میکنه؟

تمام داشته و نداشته ی و همه کسه منه با اینکه نیست.

بگذریم که مامانم پسر دوسته و فامیل براش ارجحیت داره.


ی فاتحه بفرستید.


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792