چند سالی با یه آقا دوستیم و حقیقتاً داریم تلاش میکنیم که بتونیم شرایط فراهم کنیم بعد ازدواج کنیم در واقع اون آقا تو این چند سال خیلی خیلی اصرار داشته که بیاد خواستگاری اما من اجازه ندادم چون نه خودم رو آماده ازدواج میدیدم و نه شرایطمون رو و خب سنمم خیلی کم بود
الانم ۲۲ سالمه
رابطه من و اون آقا خیلی خیلی خوبه انگار دیگه جزئی از همیم هر کاری میکنیم با هم میکنیم هرجا میریم با هم میریم همه تلاشهامون با همه و خلاصه اینکه واقعاً یه رابطه عاشقانه و عالی داریم
هر دو طرفم خانوادهها در جریانن
من هر وقت که ازم میپرسیدن چرا ازدواج نمیکنید با هم برای اینکه از سرم باز کنم میگفتم یه کاری دارم انجام میدم اون کاری که انجام بدم بعدش
حالا تقریباً یکی دو هفتهایه که من اون کارو انجام دادم بعد مدتها توی جمع خانوادگی زن پسر عموم برگشت گفت حالا که اون کارو انجام دادی دیگه ازدواج میکنی دیگه یهو پسر عموم خودشو انداخت وسط گفت حالا باید ببینیم اصلاً طرف میگیره که این بخواد ازدواج کنه 😐 همین پسر عموم به زنش خیانت میکنه زنشم فکر میکنه ما خریم و نمیدونیم و خیلی ادعای عاشقیش میشه
دوباره زنش برگشت گفت مگ مشکلی هست که ازدواج نمیکنی گفتم آره حقیقتاً یه مشکلی از طرف من هست گفت چی گفتم راستش من زندگی شما رو که دیدم فوبیای ازدواج دارم یه زندگی پر از نقش و ادای عاشقا رو درآوردن و پنهونکاری رو اصلاً نمیتونم تحمل کنم
یهو هر دوشون خیلی جا خوردن زنش گفت یعنی چی منظورتو نمیفهمم گفتم بیخیال زود خودتو درگیر نکن بعدم خودمو مشغول یه کاری دیگه کردم اونام دعواشون شد
واقعا نمیفهمم این فک فامیلو درک نمیکنم که کل زندگیشونو ول کردن فکر میکنن به یکی از دختر پسرای فامیل که چرا ازدواج نمیکنه فضولای بدبخت