2777
2789

 داداشم میرفت خدمت ساعت پنج صبح پامیشدن میرفتن با دوستاش داداشم ماشین داشت هرروز باهاش ازکرج میرفتن ته تهران چقد تو پادگان اذیتشون کردن اون روز که ناهار کنسرو ماهی داشتن قایم میکردن به سربازایی که باید میرفتن میگفتن زود برین وگرنه براتون اضافه میزنیم که نکنه بمونن کنسرو بخورن اخه مگه اون اشغال چی بود دوسال اذیتشون کردن امروز شنیدم پسره هم خدمتی داداشم مرده قلبم اتیش گرفته از عذابایی که کشیدنو اخرشم هیچ اونی که کنسر خوردم میمیره بچشم میمیره واسه همشون این تقدیر هست ولی جوونای ما جوونی نکردن بمیرم برای دلشون

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792