داداشم میرفت خدمت ساعت پنج صبح پامیشدن میرفتن با دوستاش داداشم ماشین داشت هرروز باهاش ازکرج میرفتن ته تهران چقد تو پادگان اذیتشون کردن اون روز که ناهار کنسرو ماهی داشتن قایم میکردن به سربازایی که باید میرفتن میگفتن زود برین وگرنه براتون اضافه میزنیم که نکنه بمونن کنسرو بخورن اخه مگه اون اشغال چی بود دوسال اذیتشون کردن امروز شنیدم پسره هم خدمتی داداشم مرده قلبم اتیش گرفته از عذابایی که کشیدنو اخرشم هیچ اونی که کنسر خوردم میمیره بچشم میمیره واسه همشون این تقدیر هست ولی جوونای ما جوونی نکردن بمیرم برای دلشون