وای به خدا خیلی حالم بده امروز جاری و خواهر شوهر و مادر شوهرم اومدن خونمون بعد انقدر این جاریمون سلیطست که نگو بعد اومده بود نشسته بود تو خونمون مستقیم به من گفت چرا ناهار درست نمیکنی من برا مادر جون و آبجی جون (مادر شوهرم و خواهر شوهرم ) همیشه ۴ مدل غذای مورد علاقشون رو درست میکنم. خلاصه مادر شوهرمم به من چشم قره رفت و گفت نگاه کن عروس گرفتیم شوهرم شده پوست و استخون منم چیزی نگفتم و بعد از چند دقیقه خواهر شوهرم که از خودم کوچیکتره بلند شد رفت بعد جاریم هم که باز هم از خودم کوچیکر تره اومد یکی زد تو صورتم و گفت بلد نیستی یه غذا درست کنی مادر شوهرم اونجا گفت آره والا بعد همهی اون زنیکه های عفرتیه رفتن از اون موقع به بعد دارم تا الان گریه میکنم میخوام برم ازشون شکایت کنم 😭
اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم