آواره ی من چو گردد آگاه كاواره شدم من از وطنگاه
دانم كه ز راه سوگواري آيد به سلام اين عماری
چون بر سر خاك من نشيند مه جويد ليك خاك بيند
بر خاك من آن غريب خاكي نالد به دريغ و دردناكي
ياري است عجب عزيز ياري است از من به بر تو يادگاري است
از بهر خدا نكوش داري در وي نكني نظر به خواري
آن دل كه نيابيش بجويي وان قصه كه دانيش بگويي
من داشته ام عزيز وارش تو نيز چو من عزيز دارش
گو ليلي از اين سراي دلگير آن لحظه كه مي بريد زنجير
در مهر تو تن به خاك مي داد بر ياد تو جان پاك مي داد
در عاشقي تو صادقي كرد جان در سر كار عاشقي كرد
احوال چه پرسيم كه چون رفت؟ با عشق تو از جهان برون رفت
وصیت لیلی زمان مرگش به مادرش درباره مجنون