من. داشتم تو اتاق درس میخوندم بعد دث تا داداشم همونجا بودن صدا گوشی رو هم بلند کرد بودن اعصابم خورد مامان هم اومد اونجا نشتست گفتم چیه میزم تو راهرو میایین همونجا میرم تو اتاق میایین اونجا گفت کسی بخاد درس بخونه هرجور شده میخونه من خدم تو خانواده با اونقد بچه درس خوندم قبول شدم گفتم خب زمان شما کنکور فرق داشت فلان گفت توام بچسب ب این حرف با قهر بلند شدم اومپم تو راهرو گفت وای ببین چقد مرده برای ی کنکور انگاری چی پختن براش بعد ده دقیقه گفت نگاه خالت اون کارو بام کرد قبلم شکست از خداخواستم قبول نشه ببین ب هر دری زد قبول نشد دلم منو امشب شکستی و فلان
ببین من خودم تجربه دارم و انقدر گریه میکردم یعنی واقعا بعضی وقتا حرفایی میزنن که ادم بدجور دلش میشکن ...
برای این رفتاری ک امشب دیدم ب خدم قول دادم ب جایی بریم ک از حرفشون پشیمون شعن اگ من جای پسرشون بودم میدیدن دوست دارع بخونن خدشون کمکش میکردن وای من چی😭😭از اونموقع دارم گریه میکنم
وقتی پدر مار خدمو میبینم بیشتر افسرده میشم میگن شوهر تو کن ولش کن چی بود تو کارمندی خب اخه نظر تو ای ...
خودتو درگیر این حرف و حدیثا نکن هدفتو دنبال کن و با اراده دنبالش باش این تویی که باید زندگیتو بسازی و قهرمان زندگیت باشی پدرمادرا هم درگیریا و مشکلات خودشونو دارن انتظار نداشته باش چه میشه کرد دیگه
غرض رنجیدن ما بود از دنیا... حاصل شد.......خدایااز سقف اتاقم یاد تو میچکد باران بند بیاید از این خانه می روم🌻