2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خخخخخخ

خندم گرف تازه تاپیک اون خانومی رو.خوندم ک شاکی بود از داستان زندگی ک تاپیک شما رو دیدم

برای کارمندشدنم صلوات میفرستی.الهی ب هرچی میخوای برسی..اللهم صل علی محمد وال محمدوعجل فرجهم

زندگیه منم مثل همه هم خوشی داشته و هم ناخوشی...من سه تا داداش بزرگ تر از خودم داشتم زندگی نسبتا خوبی هم داشتیم. البته پدرم گاهی کتکمون میزد ک خب زیاد نبود...همه چی خوب بود تقریبا من راهنمایی بودم و داداشام هم دبیرستانی.. که البته کلی هم کل کل داشتیم با هم اما بابام همیشه طرف منو میگرفت

خخخخخخ خندم گرف تازه تاپیک اون خانومی رو.خوندم ک شاکی بود از داستان زندگی ک تاپیک شما رو دیدم

واقعا کاش ننویسن 

باکمال احترام واسه استاتر

 ادم باید یاد بگیره هرچی هست واسه خودش باشه فقط   اینجوری دیگه حرفی واسه گفتن نمی مونه  

لطف كن داستانت رو يكجا بذار چون كاربرا مدام پست ميذارن سر داستان تانيا اينقدر صفحه رو بالا پايين كردم از ديروز سر گيجه تهوع گرفتم،  دعاي همه پشتته اگه همه رو با هم بذار 

خداوندا مرا به حال خود رها مكن

تا اینکه پدر و مادرم هر دوشون توی تصادف فوت شدن..😫درک اینکه دیگه نیستن برا من ک غیر قابل هضم بود...بعدش کم کم خب زندگی برگشت ب روزای عادی. هر روز یه جا بودیم ما.  یا خونه این خاله یا اون عمه.. خلاصه یه کم ک گذشت داداش بزرگم که عاقل تر بود نسبت ب بقیه پیشنهاد داد تنها تو خونه خودمون بمونیم. اولش هیشکی قبول نمیکرد اما بالاخره راضی شدن

دیگه خودتون میدونید زندگی کردن یه دختر و سه تا داداش تو ی خونه چ دردسرایی هم پشتشه..البته مشکل مالی خداروشکر نداشتیم. اما هر روز ی دردسر... همش دعوا داشتیم با هم خب هممون کمبود داشتیم یه جورایی..یه چند سالی گذشت داداشام مدرسشون تموم شد و رفتن دانشگاه.. منم خب تو سن حساس 16 سالگی بودم.

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2838
2834
2835
2108