سلام
من عاشق معلم ادبیات هستم ۱۳ سالمه پایه هشتمم دخترم
خیلی عاشقشم همجنس خودمه با اینکه ۴۶ سالشه و یدونه بچه داره پسر پایه پنجم و شوهر داره اما من خیلی دوستش دارم و عاشقشم بی اندازه
نه من کمبود محبت ندارم چون واقعا هم خوانواده ام بهم محبت میکنند هم غریبه و هم آشنا
خیلی خوشگلند خیلی زیبا اند خیلی جذاب اند اصلا چهره شون انقدرر آرامش بخشه که حد و اندازه نداره
بی ایشون اصلا نمیتونم زندگی کنم بخدا هر لحظه و هر ثانیه به فکر اشم
اونم منو دوست داره احساس میکنم ولی اون در حد چهارچوب معلم و شاگردی اما من فراتر از اونه
دفتری دارم براش فقط شعر مینویسم هروقت که هر احساسی داشته باشم بهش به صورت شعر مینویسم آخه خودم شاعرم و اونم شاعره
خیلی دوستش دارم تپله یکم اصلا خنده هاشو نمیتونم توصیف کنم چون هرچقدر از زیبایی اش بگم واقعا کمه و کم گفتم
گه گاهی شعر هامو میبرم میدم بهش تشکر میکنه دوست داره انشا درمورد اش مینویسم دوست داره
حتی از طریق دوست ام هم گفتم بهش که عاشقشم اونم گفته آره میدونم منم خیلی دوسش دارم و اینا
نمیدونم اسمشو همجنسگرایی بزارم یا نه چون با اندکی هوس مخلوط
بعد ما کورد هم هستیم بخاطر اون احساس میکنم یکم متفاوتیم از لحاظ احساسات
ما احساسات یکدیگر رو درک میکنیم و پ
میپذریم نمیخوام توهین کنم به زبان های دیگه نه فقط همینطوری گفتم
اصلا دوست ندارم با هیچ مشاوری صحبت کنم چون لذت میبرم از این حسی که دارم و اصلا تحت فشار و آزار نیستم
چون پزشک فقط بلده بگه که باید فکرشو بیرون کنی منم نمیکنم چون عاشقشم