الان مادر شوهرم پیشم بود میگفت جاریت و برادرشوهرت میگن تو از ما پیش همسایه ها بد میگفتی اونا شنیدن؟
میگفت خواهرشوهرت میگه ازاون پیش جاریش بد گفتی ؛ بهش خبر رسوندن و از دستت ناراحته.
یکم فکر کردم دیدم اینا همش از زیر سر جاری حسودم بلند میشه هم شوهرشو هم خواهرشوهرمو علیه من پرکرده.گفتم من اهل این کارا نیستم فردا همین همسایه رو میارم باهات رودررو میکنم.با جاریه خواهرشوهرمم تماس میگیرم و پیش خودت ازش میپرسم این حرفارو کی گفته.
الان ب خاطر این چرندیات که مادر شوهرم گفته من خوابم نمیاد و کلافه هستم منتظرم زود صبح بشه و تو دهنی بهشون بزنم.خودمم میدونم نباید حرفاشونو جدی بگیرم ولی باردار هستم و هورمونام بهم ریخته غیرقابل کنترل شدم.خانواده شوهر همینه.حسادت دارن و این چیزا.حالا من اصلا باهاشون در ارتباط نیستم این وضعمه