گفتی از فصلها، پاییز
پرتقال شدم و بر زمین افتادم،
با دلی خونی
درخت شدم و فروریختم
دلم بوی برگ سوخته میداد
کنار کالِ شور
همهچیز طبیعی بهنظر میآمد
من زمینی بودم که میخواست زعفران بدهد
فقط هوای خوب کم داشتم
و دلداریِ تو را
که تا ریشهام نفوذ کند
مرا به یاد آر
در جعبههای انار
که به خانه میبری،
به یاد آر هیچکجا
خانۀ پاییز نمیشود.