سلام ،امیدوارم حالتون خوب باشه
داستان از این قراره ک
تو بچگی عاشق پسر همسایمون ک از اقواممون هم میشد(باباهامون پسر عمو و پسر دایی هستن)شدم ب شدت بهش فکر میکردم حتی افسردگیم گرفتم کلا باهم بزرگ شدیم چون همبازی دختر نداشتم با همونو دوستاش بازی میکردم اونم خیلی باهم مهربون بود و بهم درس یاد میداد(۳ سال ازم بزرگتره) تو بازی هاهم هم تیمی بودیم و هوامو داشت تا اینکه وارد راهنمای شدم و بزرگ تر شدیم فاصله و دیدارمون کمتر شد واز دختر همسایمون ازش خبر میگرفتم و ب واسطه اون تقریبا باهم در ارتباط بودیم و اونم ابراز علاقه کرده بود ب من ولی خب باور نکردم چون دختر همسایهمون خیلی بچه بود گفتم شاید الکی داره میگه و از سر بچگیشه ولی خدای اونجور دختری نبود ک بخواد دروغ بگه با وجود بچگیش خیلی قابل اعتماد و فهمیده بود ولی با این حال بازم اعتماد نکردم، احتمال دادم ک اونم بهم حس داشته تا اینکه بزرگ تر شدم ولی بازم ذهنم درگیرش بود نه خیلی و لی بازم گهگاهی بهش فکر میکردم تا اینکه وارد دبیرستان شدم و درگیر کنکور کلا از ذهنم پاک شد بعداز کنکور دوباره افتاده تو فکرم الان ۱۹ سالمه ولی بازم تو فکرمه و حس دارم بهش با اینکه ۷ ۸ سالی میشه ندیدمش و بعضی شبا خوابشو میبینم نمیدونم چکار کنم و نمیدونم اون چه حسی داره بهم،این عشقه یا یه هوس بچگانه ک تو ذهنم موندگار شده؟