من که کار مفیدی نکردمممممم، تا ۱/۳۰ خوابیدم ، بعدش سریال دیدم تا غروب و خوراکی خوردم ، غروب با مادرم رفتم پیاده روی و برگشتیم شام پختم ، مهمون اومد تا آخر شب بعدش تا الان رفتم چند تا جوراب و چندتا پیراهن که باید با دست میشستم رو شستم و مسواک زدم الانم اووومدم نی نی سایت 😍😂
❤️ایران ❤️《فَلا تَعلَمُ نَفسٌ ما اُخفِىَ لَهُم مِن قُرَّةِ اَعيُنٍ》هیچ کس نمیداند برایش چه قرهالعین هایی پنهان کردهایم..( قرهالعین: اشکی که از شوق در چشم حلقه میزند. ) سوره سجده💚 لَا تَخَفْ وَلَا تَحْزَنْ ۖ إِنَّا مُنَجُّوكَ ( نترس و غمگین نباش ، قطعا مانجات دهنده تو هستیم) سوره عنکبوت 💚
دختری بادنیای دخترانه خودوقلبی مهربان🎊🎀 دوسه مثقال خریت زخران چیزی نیست 🐴 آدمی هست که الحق دوسه خروار خراست ...💫اگر ایران به جز ویران سرا نیست ؛ من این ویران سرا را دوست دارم 💔
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
صبح ساعت ۱۱ بیدار شدم یک نهار واسه بچه ها گذاشتم ونهارشون دادم رتخت خواب ها را جمع کردم وخونه مرتب کردم وچون خیلی گلوی و گوشم درد می کرد تو اتاق تا ۶ خوابیدم بیدارشدم دیدم حالم خیلی بد پاشدم رفتم دکتر یک سرم زدم بعد باهم رفتیم حرم نفری یک پیراشکی خوردیم یک دمپایی واسه دخترم خریدم امدیم خونه پسرم حموم بردم لباس ها را انداختم لباسشویی اصافه نهار گرم کردیم خوردیم رخت خواب ها را پهن کردم بچه ها خوابید ولی من همچنان گوشم درد می کنه