از دست مادرم خسته شدم خیلی فرق میزاره بینمون.خیلی پسر دوست به کنار اما به خواهرم خیلی محبت نشون میده اما منو از بچگی که یادم میاد زیاد دوست نداشته.الانم که ازدواج کردم شب عروسبم اصلا تو نگاه هیچکدوم ناراحتی ندیدم .خیلی تو دوران عقد اذیتم. کردم الانم بعد بیست روز که میرم خونشون با زبون بی زبونی میگه برو شوهرت نیاد که مجبور شم پاشم شام بزارم بد بخت شوهرم همش میگه من خیلی وقته نیومدم یه شب بیام اونجا سر بزنم. ....اما خواهر و اون یکی برادرم هر شب اینجا هستن
همیشه از اینکه برم انحراف بینیم رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید
مادر شوهرم رو میبینم میگم این چرا انقدر بی عاطفا اس انقدر دختراش رو دوست داره. احترام میزاره همش میگه بمونید پیشم نرید من اصلا با شوهرم مشکلی ندارم فقط مادرم انقدر منو حرص داده هرگز نمیبخشمش
وقتی ازش دورم دلش واسم تنگ میشه ولی وقتی میرم خونش بازم همون آش و همون کاسه است منم خیلی دیرتر میرم برام مهم نیست دوستم داشته باشه یا نه همین که ازش دورم و کمتر آزارم میده برام بهتره
خانواده من خیلی شوهرمو دوس دارن خواهرمو شوهرش حسودیشون میشه چند باری با شوهرم بدرفتاری کردن جوری ادبشون کردم دیگه جرات نمیکنن جلو من تکون بخورن. دامادتون چه خریه بخواد شوهر شما رو اذیت کنه