سلام خانوما ،، لطفا بخونید واقعا اصلا حال خوبی ندارم توروخدا راهنمایی کنید چیکار کنم من
ما امروز رفتیم شهر با مادرشوهرم و خواهر شوهرم و دوتا از دخترخاله های نامزدم
پنجشنبه عروسی دختر دایی نامزدمه و مارو دعوت کردن
امروز من اتفاقی زنگ زدم به مادرشوهرم حالشو بپرسم گف تو شهریم بیا چندتا لباس ببین خوشت اومد کرایه کن ما رفتیم شهر که لباس ببینیم اونا لباساشونو کرایه کرده بودن فقط من مونده بودم ،، از وقتی ما رفتیم همشون گفتن خسته ایم خسته ایم پاهامون خیلی درد میکنه گشنمونه و اصلا هیچ نظری ندادن فقط خودم انتخاب میکردم قشنگترین لباسارو میگفتن خیلی زشته ،،، میگفتن قدیمیه باحالی خانوم مغازه دار میگف دوروز نیس دوخت زدم ، و تن همه میبینم خیلی نازه ،، میگفتم فلان جا مغازه هست بریم ببینیم میگفتن وای خسته ایم خواهر شوهرم میگف میریم فست فودی شما برید لباس کرایه کنید دیگه منم گفتم پنجشنبه عروسیه فردا هم وقت هست میام میبینم لباسارو ،، نامزدمم اصلا یدونه زنگ بهم نزد فقط خودم بهش زنگ زدم گف با پسر داییم داریم میریم پارکی چیزی بشینیم و هرچی ازش سوال میپرسیدم باشه زنگ میزنم زنگ میزنم دیگه منم عصبی شدم گفتم نمیخواد زنگ بزنی دیگه زنگ نزد ی ده دقیقه بعد زنگ زد ب خواهر شوهرم با خنده تعریف میکرد براش ،، میگف ک چندتا موشک از بالا سرمون رد شد نمیدونم من بیرونم شمارو موشک میزنه ولی منو نه خوشبحالم چیزیم نمیشه با این رفتارا واقعا حالم خیلی بده قلبم خیلی درد میکنه اون از رفتار خانوادش اینم از رفتار خودش حتی بهم ی زنگ نزد بگه چیکار کردی