2777
2789
عنوان

بساط شیطان

240 بازدید | 21 پست

دیروز شیطان را دیدم . در حوالی میدان ، بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت . 

مردم دور ش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند . 

توی بساطش همه چیز بود ، غرور ، حرص ، دروغ و خیانت ، جاه طلبی و قدرت . هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد . بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را . 

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را بهم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . 

انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد . می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . 

جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند . 

از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند . و او هی گفت و گفت و گفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم . تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم و تو ی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد . 

به خانه آمدم و در جعبه کوچک را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم . 

دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه نامردش را بگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . 

به میدان رسیدم . شیطان اما نبود . 

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل . 

اشک هایم که تمام شد ، بلند شدم ، تا بی دلی ام را با خود ببرم ، که 

صدایی شنیدم .... صدای قلبم را . 

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

هرکی تا آخر خوند یه جایزه بهش میدم 


[اگه دیدی از یه جا به بعد جوابتو ندادم بدون از گیراییت کاملا نا امید شدم و بنظرم ارزششو نداشته برات وقت بذارم توضیح بدم، حتما در موضوعی متعصبی و اینجا هم فضای مناسبی برای پاسخگویی نبوده🙂] یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سرو های چمن پیش قامتش پستند💐✨️

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

😂👍🏼

آخرش خودم تا آخر خوندم😂

"شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد" این عبارت خیلی باحال بود🤣

[اگه دیدی از یه جا به بعد جوابتو ندادم بدون از گیراییت کاملا نا امید شدم و بنظرم ارزششو نداشته برات وقت بذارم توضیح بدم، حتما در موضوعی متعصبی و اینجا هم فضای مناسبی برای پاسخگویی نبوده🙂] یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست که سرو های چمن پیش قامتش پستند💐✨️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2837
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز