خیلی دوستش داشتم.. خیلی طوری که حتی به مادرمم معرفی کرده بودمش.
یعنی منطقم واقعا قوی تر از حسم بوده
بابتش خوشحالم.. اما دارم میترسم...خیلی بی حسم..انگار که یه اشغال از زندگیم رفته بیرون..نمیدونم اثرات اون اعتراف کردن یهوییش بوده که بی شرمانه بهم گفت تو خیلی خوبی و باعث شده من عذاب وجدان بگیرم این همه مدت بازیت دادم
به خاطر اینکه رفته با دوست سابق من ریخته رو سر هم یا نه
حقیقتا ذهنم وارد مرحله شوک شده