● خانم گلفروش خیابون گفت خوشبخت بشید ●
شب بود تو خیابون میگشتیم هوا هم سررد و باروونی اهنگ محبوب خودم که فلشم وصل به ماشینش بود پلی بود((تو چشمای توو باغ بارون زده دیدم))وقتی مثل چی سردش بود با یه تیشرت تو تنش میگفتم سردته میگفت نه و داشتیم خیابونا رو میگشتیم و از خانم گلفروش توی خیابون گل خرید میفتم که گفت همیشه در کنار همدیگه خوشبخت بشید و پیر بشید اصلا تن و بدنم میلرزه اونشب عجیب بهم عمیق نگاه کرد و اما لیاقت داشتن منو نداشت خودش خیانت کرد بهم و اصلا یطوری میشم اونشب باارون میبارید هوا سرد بود و تو ماشین نشسته بودیم عطر بارون میومد بودی خاک و بوی گلهاو بوی خاطرات عجیبه واقعاا من دلم شکست و خورد شد و متعهد موندم حتی به خاطراتش اما بارون که میاد یاد اون شب میفتم و یاداوریش کلی بازم حالموو بد میکنه ...
شما تجربه اینچنینی داشتین ؟؟ از کی جدا شدین ؟؟
با چه شرایطی و هوایی یادش میفتین ؟؟
چه خاطراتی ازش یادتون نرفت ؟؟