اینو یادم رفت بگم
تو ی تیکه از خوابمم یادم اومد
تو خیابون تاریک و شب داشتم میرفتم مامانمو تو کوچه دیدم میخاستم برم سمتش ی جفت کتونی دیدم خیلییی زیبا بود بین شون یدونه سنگ بود
دلم میخواس بردارم چون صاحب و...ک نداش همین جور ول بود
سنگی ک وسط شون بود منو ترسوند و رد شدم ولی چشمم روش موند چون خیلی خاص بود و یهو بیدار شدم باز