یک خانومی اومد بهم گفت حدیث کسا میخونی
منم خیلی خیلی عجله داشتم بابام بیرون منتظرم بود بریم سوئیت بگیریم و بشدت خسته بود وچشاش قرمز بود
بهش گفتم نه متاسفانه خیلی عجله دارم نمیتونم بهم گفت نه تا فردا شب وقت داری میخونی بعذ قبول کردم
روز بعدش هم تو مسیر بودیم ۱۲ساعت راه تا رسیدیم خونه از شدت خستگی بیهوش شدم دیگه الان بعد یک هفته یادم اومد
خیلی ناراحتم احساس میکنم بدقولی کردم😔😔😔😔💔💔💔💔بنظرتون میشه الان بخونم؟