زن همسایمون بنده خدا تو روز روشن خواسته بره بازار سوار یه تیبایی میشه . میگه وسط راه راننده شیشه ها رو داد بالا که همشون دودی بودن میگه فکر کردم میخواد کولر رو روشن کنه بعد میگه درها رو قفل کرد از مسیر اصلی رفت یه جای دیگه گفتم آقا کجا داری میری گفت بزار فقط این آقا رو برسونم . میگه یه پسر جوونی جلو نشسته بود که یهو از بین دو صندلی اومد عقب بغلم نشست و چاقو گذاشت زیر گردنم که هرچی داری رد کن بده! میگه از بس ترسیده بوده گفته باشه میدم فقط کاریم نداشته باشید . بنده خدا دو تا گوشی آیفون و سامسونگ تو کیفش بوده با یه عالمه طلا و پول نقد همه رو ازش دزدیدن و بعد توی یه نقطه ای از شهر که هیچ کس اونجا نبوده پرتش کردن بیرون بعد میگه پلاک ماشین رو حفظ کرده که اونم جعلی بوده . ..