از بچگی باهم بزرگ شدیم
ازدواج ک کردم دوسش داشتم باهاش خوب بودم حتی یبار با شوهرم و همون دوستم رفتیم بیرون
بعد یکسال خودشم ازدواج کرد اولاش اخلاقش بد نبود اما رفته رفته یجوری شد باهام خیلی سعی کردم باهاش مثل قبلن خوب شم ولی دیدم بی فایدس و خودمو کوچیک میکنم بیخیالش شدم تا وقتی عروسی کرد دیدم اکثر چیزایی ک من داشتمو مشابهش خریده حتی اگ چیزی هم نخریده بود یکماه بعد عروسی خرید
ی مدت بد نبود بهتر بود ولی یروز خونه یکی از اقوام دعوت بودیم وقتی فهمید من با دوستای دیگم همونروز بیرون بودم منفجر شد دیگ باهام حرف نزد اخماش رفت تو هم و دیگ حتی پیامم نداد منم اهمیت ندادم گفتم خب من همش دنبالش بودم خودش سرد بود باز با خودم گفتم شاید تاحالا نرفتم خونشون ناراحته یروزم رفتم خونشون حالا بهتر شد تا اینکه دیروز تو جمع داشتیم شوخی میکردیم میخندیدیم یدفه مثلن ب عنوان شوخی خیلیییی محکم زد تو گوشم انگار تمام عقده هاشو خالی کرد در حدی بهم برخورد و دردم گرفت بغض کردم گفت بیا توهم منو بزن گفتم من دستم مث تو جون نداره ک بخام انقد محکم بزنم . موندم چیکارش کنم رفت و امدمو قطع کنم نکنم هنوزم نشناختمش با تناقضای رفتاریش