من کلا شب و روزم الکی نگران بابابزرگم بودم چون خیلی دوسش داشتهم
میگفتم اگه شبا واسش دغا نکنم ضبحش میمیره
اگه نقساشو چک نکنم میمیره
اگه فلان نکنم میمیره
شبا به این فکر میکردم که بابایزرگم بمیرم من چجوری زندگیمو اداکه بدم
قبرستون میرفتم حس بدی میگرفتم
تو بیداری تو خواب همش تو فکرم بود بعد از بابایزرگم رسید به بقیه خانواده و دیگه نگران مردن همع بودم
تا اینکه بابابزرگم مرد🤝 و کلا بعد اون درمان شدم دیگه انگار....حس کردم چیزی بخواد اتفاق بیوفته میوفته و من و افکارم نمیتونیم جلوشو بگیریم
هرچند هنوزم وسواس فکری و استرس در حد کم و نسبتا نرمال دارم ولی دیگه مثل قبل واقعا نیست چون یجورایی ضربه روحی خیلی بدی بهم وارد شد و بابابزرگم جلوی چشم خودم مرد و جنازشو دیدم و اون صحنه توی مراسم خاکسپاری که سر کفنو زدن کنار...و این ضربه وحشتناک انگار باعث شد به خودم بیام و واقعا قوی ترم کرد🤝🤝