نه راه حل میخوام ، نه چیزی .
نه چصناله میکنم ، نه چیز دیگه ایی ، فقط امشب میخوام حرف بزنم .
از حسرت زندگی کردن که به دلم موند بگم ؟ نمیدونم .
یادمه از همون سن کم مادرم همیشه بهم میگفت تو بچه ناخواسته بودی ، ما تورو نمیخواستیم هرکاری کردیم سقط نشدی . منم اینارو میشنیدم و به روی خودم نمیاوردم و درس میخوندم و کلی آرزو داشتم
مادرم از همون سن کم برام جهیزیه میخرید .
بعد میگفتم مامان برام لباس بخر ، عروسک بخر ، مامان من دلم لباسای صورتی میخواد .
مامانم میگفت نه ، فقط لباسای خانومانه . تمام لباسام زرشکی تیره و سیاه و سفید بود .
میگفتم آرزو دارم بزرگ شم و دانشگاه برم و خونه ی خودمو داشته باشم .
مادرو پدرم ترسیدن و شوهرم دادن .
الانم آرزوی یه پیام و زنگ دارم .
آرزوی یه شاخه گل دارم .
آرزوی یه محبت بدون هوس رو دارم .
پس کی قراره زندگی کنم؟
اگه این اسمش زندگیه ، پس مُردن چیه؟