2777
2789
عنوان

فامیل فضول 👍🏻

1166 بازدید | 61 پست

ما خونه هامون نزدیکه همه بعد ما داشتیم رو آتیش چندتا چیز میز کباب کنیم  کل فامیلامون دعوت بودن بجز زن عموم اینا برای بچه ها یکم کباب درست گرده بودیم بعد  برای بزرگتر ها خورشتی بود غذا (گوشت و جگر گرون بود   نمیتونستیم برا کل فامیل بگیریم اینم یهویی شد قبلش قرار بود فقط منو خواهرم بخوریم یهو مامانم مهمون دعوت کرد)

خلاصه  خونه ی مامان زن عموم دقیقا پشت خونه ی ماست ما هروقت چیزی کباب میکنیم میان رو پشت بوم وای میسن به بهونه لباس پهن کردن یا دیدن منظره  میان ببینن ما چی کباب میکنیم 

خلاصه اون شب  اونا بو رو حس کرده بودن به به نه شب نشینی اومدن خونه ی  ما بعد ماهم دیگه کباب هارو خورده بودیم برگشت به خواهرم گفت چه بوی کبابی راه انداختی  علی دلش خواست یکم هم به ما بده ببریم:/

بعد خواهرم هنگ کرده بود که چی میگه این 

روز بعدش شد 

 دوتا زن عموم هام  بچه هاشو آورد خونمون هستین بگم بقیشو؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خلاصه بچه هاشون و گذاشتن رفتن بیرون مامان بابای منم رفتن بیرون فقط منو با دوتا بچه تنها گذاشتن  

یکیشون پسر یکیشون دختر خلاصه پسره همش درمورده داعش و جنگ حرف زد اون یکی گریش دراومد هعی آرومش کردم گفتم اینجا نمیان دروغه الکیه باور نکن بعد گفتم برم لوازم آرایشی های قدیمیم و بیارم رو دستش نقاشی بکشم یادش برع 

 یکم رو دستش نقاشی کشیدم با لوازم آرایشی بعد یهو دیدم خط چشممو برعکس گرفته رو مبل درش بازه:)

بعد ریخت رو مبل خط چشم یکم عصبی شدم گفتم بچه ها چرا اینکارو کردین یهو پسره گفت من نکردم کار یگانه است یگانه هم نشست زار زار گریه کرد بجای اینکه اون منو آروم کنه من داشتم اونو آروم میکردم که گریه نکته 

آنقدر ناراحت بودم ترسم گرفته بود الان مامانم میاد دعوام میکنه بخاطره مبل بعد از شانسم مامانم همون موقعه پیداش شد منم با اسکاچ و مایع افتاده بودم تو جونش و پنکه گذاشته بودم زود خشک شه

بعد ریخت رو مبل خط چشم یکم عصبی شدم گفتم بچه ها چرا اینکارو کردین یهو پسره گفت من نکردم کار یگانه ...

بچه اس دیگه نفهمیده شمام حق داشتی عصبی بشی ولی اتفاقه دیگه 

بنویسید که ما پیرترین جوانان تاریخ بودیم...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108