اینو بگم روز قبلش من به این فکر میکردم ک خدایا اگ چیزی ک میخامو بهم میدی ی نشونه بده ی گل ینفر بهم بده
اما توی واقعیت منظورم بود نه خواب
شبش خاب دیدم ک توی خونه ینفر دعوتیم ک اونکسی ک علاقه دارم بهش اونجاست توی جمع خیلی گوشه گیر بودم و ناراحت
محل نمیداد
رفتیم بیرون ی باغ بود
کم کم شروع کردیم نزدیک شدن و حرف زدن من همش میخواستم توجهش رو بدست بیارم یهو بعد کلی جون کندن یکم باهاش حرف زدم اونم حرف میزد
دیدم ک ما وسط ی باغیم شبیه قصر یود
چقدر گلای قشنگ و رنگارنگی داشت سرم داشت گیج میرفت
انگار خود بهشت بود وای