هرروز ناهار خونه ماست ما تو باغ خونه ساختیم و پدرشوهرم هرروز از صبح تا شب میاد باغ کارکنه وهرروز ناهار خونه ماست و تازگیها مادرشوهرم چون خیالش راحته که من هستم میره خونه دخترش و پدرشوهرم تازگیهاشبهام خونه ماست مادرشوهرم یکسره اینور اونوره وخونه دختراش هم که میره اصلا بنده خدا شوهرشو تنها میزاره به هوای ما... درصورتیکه پدرشوهرم 80سالشه ودرست نیست که تنهاش بذاره ولی مادرشوهرم ازوقتی ما اومدیم باغ خیالش راحته نمیزاره ومیره.. دخترپسرای دیگش هم که اصلا انگارنه انگار.. درسته پیرمرده وگناه داره ولی این درست نیس که مادرشوهرم یکسره بذاره بره و شوهرشو به هوای ما ول کنه خییلی آدم خوشگذران وبیخیالیهه