2777
2789
عنوان

🙂🚶🏻‍♀️🍁

61 بازدید | 5 پست

دقیقه‌های آخر کلاس بود . .

همون دقیقه‌هایی که عقربه ها ؛

با آدم لَج میکنن و نمیگذرن . . !

کلاسِ ادبیات داشتیم . .

بازم شانس اورده بودم با اون حالِ بد ؛

کلاس ریاضی دچارم نشده بود . .

استاد داشت راجع به یکی از شعرای حافظ ؛

بحث میکرد . .

تو فکر بودم . .  با صدای بغل دستیم ؛

به خودم اومدم که داشت آروم طوری که ؛

استاد نفهمه منو متوجه صدای استاد می‌کرد . .

‹ حواست کجاست جوابشو بده . . ›

سریع به خودم اومدم صدامو صاف کردم ؛

و گفتم : ‹ جانم استاد ببخشید ؛

نشنیدم صداتونو . . ›

استاد نگاهِ بی تفاوتی بهم انداخت و گفت :

‹ خداروشکر شما حواستون همه جا هست ؛

غیر از اینجا . . راهِ دوری نمیره چند ساعتم ؛

بدینش به ما . . ›

همه‌ی بچه ها زیر لبی خندیدن . .

سرمو انداختم پایین . .

تو این وضع فقط تیکه‌هایِ نیش دارِ ؛

ایشونو کم داشتم . .

دوباره صدام زد . .

‹ خب حالا بگذریم . . سوالم این بود :

از نظرِ شما چه چیزی بیشتر از هر چیزِ دیگری ؛

میتونه یک انسان یا حتی خودِ شما رو ؛

به بی حسی دچار کنه . . ؟! ›

مکث کردم . .  گفتم :

‹ منظورتونو از بی حسی متوجه نمیشم . . ›

یکم من من کرد و گفت :

‹ یعنی رمقِ زندگی کردن رو ؛

از وجودتون بیرون بکشه . . ›

سوالِش مثل نمک رو زخم بود . .

مثل نفت رو آتیش . .

خودمو جمع و جور کردم . .

صدامو صاف کردم و گفتم :

‹ خیانت استاد . .

خیانت روحمو نخ کش میکنه . .

جوری که تا همیشه ردِش روحمو ؛

از ریخت میندازه . . ›

مکث کردم . . خندیدم گفتم :

‹ خیانت عوضم میکنه . . زشت و وقیح ؛

یا هر کلمه‌ی چندشناک دیگه‌ای . . ›

چشمام پر از اشک شد . .

نگاهمو انداختم به زمین . .

فکر کنم کلِ کلاس متوجه ؛

حال و روزِ نفس گیرم شده بودن . .

استاد با یه لحنِ خشک ولی محبت آمیز گفت :

‹ اگه حالتون خوب نیست ؛

میتونین برین بیرون . . ›

و بلافاصله شروع کرد به درس دادن . .

کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون . .

اعتمادم نسبت به همه چیز ؛

از دَست رفته بود . .

حتی به نیمکتی که ؛

میخواستم روش لَم بدم . .

کیفمو پرت کردم رو نیمکت ؛

خودمم کمی اونور تر از کیف نشستم . .

همه چیز مثل قبل بود . .

باغبانِ محوطه داشت به چمنا آب میداد . .

دختر پسری که به عاشقای دانشگاه ؛

معروف بودن با فاصله اما نزدیک ؛

داشتن قدم میزدن . .

یکی از بچه ها داشت دنبالِ استادی میدویید ؛

و برای یک نمره التماس میکرد . .

من اما . . تفاوت داشتم با روزِ قبل . .

و روزهای قبل‌ترَم . .

قلم و کاغذم رو از کیفم بیرون اوردم . .

‹ قلبی شکسته دارد میانِ قفسه‌ی سینه‌ام ؛

جان میدهد . .

شکستنِ دل آدم را پیر میکند . .

کهولتِ سن بهانه است برای سفید شدنِ مو . .

برای چروک شدنِ پوست . .

پیر شدن یک شبه رخ میدهد . .

یک شب به خودت می‌آیی میبینی ؛

کمرَت خم شده . .

دلت ترک برداشته . .

چروک شده . .

من تمامِ وجودم یک شبِ مُرد . . .

بدونِ هیچ سابقه‌ی قبلی و قلبی : ))!💔🪽.  .  .

کارما میکنه مادرتو ستایش((:

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

روحی خراب

تنهای21 | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز