2821
2789
عنوان

میشه کمکم کنین

25 بازدید | 1 پست

من ی بار خر شدم ، بچه بودم و ساده؛ ی پسری ب زور وارد زندگیم  بود

۱۶سالم بود

چن ماه مزاحمم سد، هر کاری میکردم نمیرف 

از زمین تا اسمون بهم توجه میکرد 

چن بار ب خاطر اینکه قبولش کنم خود.کشی ناموفق داش

اخرش دیدم باید درس بخونم گفتم اوکی ، دوستت دارم فقط بیخیالم شو

ب خانوادم همش سیگنال میدادم ک بفهمن داستان چیه

چون خجالتی بودم و نمیتونستم بکم از طرفی میترسیدم دعوا شه

فهمیدن و دعوا ها شد

بگذریم

ب خاطرش از کنکور و اینام موندم

گند زدم

دوباره موندم

خیانت کرد بهم؛آزارم داد؛با احساساتم بازی کرد،تخریبم کرد و حس میکردم هیچ ارزشی ندارم براش،تمام شخصیتمو له کرد و مث سگ خیابون بام رفتار میکرد

بعد میومد میگف غلژ کردم

حالا

گذشت و چار ماه بعدش من کنکوره رو دادم

بازم اونی نشد ک میخواستم..

هر چند فک میکردم ک میشه

بعد کنکورم با ی پسری اشنا شدم،حس میکردم معرفت داره،و درست هم فک کردم..واقعا بچه ی خوبی بود با اینکه یکم فوش و اینا میداد کلن

ب من ن

لحنش بود

منم خیلی جدی نبودم ، بهشم گفته بودم ک جدی نیستم و فقط حالم خوب نیست

اونم موند و به حرفام گوش کرد، و حالا بگذریم ک دوسم داشت..تازه فهمیدم ک دلبسته بهم

ولی میدونم ک کنار میاد ادم قوی ایه

و در واقع من کلی گریه کردم،اون اوکی به نظر میرسه

و رفت سربازی

 من ذهنم درگیر این شد ک باید شروع کنم دوباره برا اخرین بار بخونم 

خیلی اتفاق با یکی اشنا شدیم

ی ادم موفقه،باحاله،حامیه،ادعا میکنه ک دوسم داره

تو همین حین فهمیدم ک از اکس اولم اینهمه مدت رکب خوردم؛بعد کلی مدت پیداش شد و پیام داد ک بالاخره تونسته منو زمین بزنه

گفت من خیلی موفق بودم و تنها راه زمین زدنم استفاده از احساساتم بود:)

منم یهو گریه م گرفت و عصبی شدم و در نهایت بلاکش کردم

بعد فهمیدم دوستامم نقش داشتن رفتم همه رو بلاک کردم

الان فقط اون پسرس ک باهاش حرف میزنم

فقط ی نفر

خانوادم گفتن تو چته ک اینقد داغون میشی 

گفتم اوکی میشم پیش میاد

تا اینکه بابام اومد گفت یا همه چیو میگی یا من دیگه باهات حرف نمیزنم

کلی اصرار 

ندونستم چجوری بهش توضیح بدم

شروع کرد گفت داستان چیه ک اینقد خجالت میکشی؟ نکنه فلانت کرده و این حرفا

بهم برخورد و عصبانی شدم

اصن ما کاری نکرده بودیم!

صرفا ی احساس و وابستکی بود بیشتر

جمعا مگه چن بار همو دیده بودیم 

حالا من همه چیو ب بابام گفتم

پسر جدیده رم گفتم

بابام عصبانی شد گفت نمیشه.تو فازت درسه اون فازش ی چیز دیگه

و نمیذاره درس بخونی و….

در حالیکه میدونم چقد حواسش هس

بعدشم ک مامان بابام دهنمو سرویس کردن کفتن تو عمرا بتونی درس بخونی با این وضعیت

دیگه توان نوشتن ندارم:)

حالم بده:)

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792