من ذهنم درگیر این شد ک باید شروع کنم دوباره برا اخرین بار بخونم
خیلی اتفاق با یکی اشنا شدیم
ی ادم موفقه،باحاله،حامیه،ادعا میکنه ک دوسم داره
تو همین حین فهمیدم ک از اکس اولم اینهمه مدت رکب خوردم؛بعد کلی مدت پیداش شد و پیام داد ک بالاخره تونسته منو زمین بزنه
گفت من خیلی موفق بودم و تنها راه زمین زدنم استفاده از احساساتم بود:)
منم یهو گریه م گرفت و عصبی شدم و در نهایت بلاکش کردم
بعد فهمیدم دوستامم نقش داشتن رفتم همه رو بلاک کردم
الان فقط اون پسرس ک باهاش حرف میزنم
فقط ی نفر
خانوادم گفتن تو چته ک اینقد داغون میشی
گفتم اوکی میشم پیش میاد
تا اینکه بابام اومد گفت یا همه چیو میگی یا من دیگه باهات حرف نمیزنم
کلی اصرار
ندونستم چجوری بهش توضیح بدم
شروع کرد گفت داستان چیه ک اینقد خجالت میکشی؟ نکنه فلانت کرده و این حرفا
بهم برخورد و عصبانی شدم
اصن ما کاری نکرده بودیم!
صرفا ی احساس و وابستکی بود بیشتر
جمعا مگه چن بار همو دیده بودیم
حالا من همه چیو ب بابام گفتم
پسر جدیده رم گفتم
بابام عصبانی شد گفت نمیشه.تو فازت درسه اون فازش ی چیز دیگه
و نمیذاره درس بخونی و….
در حالیکه میدونم چقد حواسش هس
بعدشم ک مامان بابام دهنمو سرویس کردن کفتن تو عمرا بتونی درس بخونی با این وضعیت
دیگه توان نوشتن ندارم:)
حالم بده:)