از همون اول به زور شوهرم ازدواج کردیم
کلا مخالف بود
حتا عروسی مون هم نیومد(بدون اینکه هیچ اتفاقی بی افته)
فقط تو عقد مون بود
تو کل این سه سال هرچی که خواسته بهم گفته
حتا چون خونه شون شهرستانه
ماه هااا اومده خونه ی ما
الانم که باردارم پدرم رو در آورده
خدا شاهده به همچی گیر میده
من بازیگر بودم از بس روی مخ شوهرم کار کرد که فضاش فلان و فلانه دیگه نذاشت ادامه بدم
دانشگاه ها هم که شروع شده من میرم دانشگاه
کلی میاد بهم میگه با این وضع میری دانشگاه بعدش میخوای چکار کنی
میخوای بچه تو تنها بذاری
بعدشم که کار کنی (پزشکی میخونم )باید بری بیمارستان هزار تا درد و مرض بیاری خونه
امروز هم از باشگاه اومدم خونه مون بود
رفته بود خانمی که برامون کار میکنه رو گیر آورده بود
راجع به ازش پرسیده بود
چکار میکنه ،ساعت چند میاد کی میره کجا میره و...
منم دیگه امروز زدم به سیم آخر دیگه نتونستم تحمل کنم
باهاش یه دعوای مفصل کردم
الانم به شوهرم گفتم من این چند سال بخاطر تو دم نزدم ولی دیگه نمیتونم
بهش گفتم باید باهاش قطع ارتباط کنیم
چند سال پیش مادر شوهرم از پدر شوهرم جدا شدن به دلیل خیانت و تموم این سالها کنار این ۶ تا پسرش بوده
شوهرم خیلی خودشو مدیونش میدونه
ولی واقعا زندگی رو به کام مون تلخ کرده
شوهرم بارها بخاطر کاراش آرزوی مرگ کرده
بارها گفته خیلی بد زمینم زدی و...
هنوز شوهرم هیچی نگفته
بنظرم اگه منو دوست داشته باشه قبول میکنه دیگه باهاش ارتباط نداشته باشیم